تبلیغات
♥M♥ باشگاه معجزه آسا ♥M♥ - جرعت و حقیقت (12)

جرعت و حقیقت (12)

دوشنبه 9 مرداد 1396 06:21 ب.ظ

نویسنده : Hasti Zand
پس از فرود لیدی باگ من داشتم گیج میزدم. حتی اسمم رو هم فراموش کرده بودم لیدی باگ رو صدا زدم: مارینت...
- چــــــــــــــــــی؟!
امیدوار بودم نشنوه اما واقعا کور خونده بودم اگر فکر میکردم به همین راحتی ها بی خیال میشه. با حالت شکاکی به من نگاه کرد و پرسید: تو چی گفتی؟
خودمو جمع و جور کردم: گفتم مارینت...ام...دوستم مارینت رو توی موزه گم کردم.
خدایی عجب دروغ دم دستی خوبی یافته بود. کت نویر که یه دفعه ظاهر شده بود تایید کرد: اره منم ندیدمش.
لیدی باگ با حالت دستپاچه ای گفت: چیزه...ام...خودم اوردمش بیرون. اونم دمش رو گذاشت رو کولش و فرار کرد. توی این جور شرایط کار عاقلانه ایه نه؟
در حالی که به من چشم غره میرفت ادامه داد: تو چرا بهت زده وایساده بودی فقط منو نگاه میکردی؟
صادقانه جواب دادم: ایده ی بهتری جز جیغ زدن به ذهنم نرسید.
کت نویر در حالی که نیشخند پهن و بزرگش دندون هاش رو به نمایش گذاشته بود گفت: تو واقعا یه اهنربای جذب اکوما هستی.
گیج تر از اونی بودم که لبخند بزنم.بریده بریده گفتم: من...هیچکسو...اکوماتایز...نکردم!
سعی کردم روی تک تک کلمات تاکید داشته باشم. کت نویر با حالت تمسخر امیزی جواب داد: هیچکس تو رو متهم نمیکنه خوشگله. فقط میخوایم بدونیم چه چیز خاصی در مورد تو وجود داره که اینقدر مورد توجه هاک ماثه.
دوباره سعی کردم حرف بزنم: من ام...اخه...چیز...ام...من...
دیدم هر چی تلاش میکنم موفقیت امیز از اب در نمیاد. بالاخره توی ذهنم به خودم سیلی زدم خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: من یه نوع رابط هستم.
لیدی باگ گفت: رابط چی؟
دستم رو لای موهام حرکت دادم و شکست اعتماد به نفسم گلوم رو گرفت. با هزار جور بدبختی صدایی از هنجره ام خارج کردم: اینو...هنوز دارم کشف میکنم...اره! دارم کشف میکنم!
کت نویر تیکه پروند: کمک نمیخوای خانوم کاشف؟
بهش چشم غره مار کبرایی غلیظی رفتم تا حدود 25 ثانیه بعد در حال ادامه دادن این کار بودم. اعتراض گونه گفتم: منو مسخره نکن! خودت داری میبینی هاک ماث منو میخواد. وقتی میگم رابطم یعنی رابطم!
راه رو کشیدم که برم و در حال رفتن غرولند کردم: اصلا تقصیر منه نگران شما دوتام.
کت نویر زمزمه کرد: خیلی ازش خوشم میاد!
و بعد صدای خنده های نخودیش بلند شد. هر هر هر! بی نمک. چیزی از پشت دو تا شونه هام رو به سمت خودش و به عقب میکشید و صدای اشناش زمزمه میکرد: عصبانی نباش...
بدون اینکه برگردم دستاشو از روی شونم پاک کردم و گفتم: میخوام برم خونه. دیگه چی میخواین بدونین؟ من هر چی میدونستم گفتم.
جمله ی اخر رو تمام و کمال دروغ سر هم کرده بودم. نمیدونم شاید هم واکنش احمقانه ی من بود به ناراحتی از داشتن کمبود اطلاعات...
لیدی باگ: همش همینه؟
رفع تکلیف کردم: اره دیگه. دنیا قراره به اخر برسه منم قراره کمکتون کنم قدرتاتون رو ترکیب کنین همه رو نجات بدین.
- چجوری قراره این کارو بکنیم؟
نیش کت نویر باز شد.
دروغ گفتم: نمیدونم...
ذهن من در اولین فرصتی که یافته بود دوباره سر موضوع دزدی شبانه باز گشته بود. برای لحظه ای احساس کردم که واقعا یک عوضی قدر نشناسم. به سمت لیدی باگ و کت نویر برگشتم و لحن صادقانه ی صدام حقیقت رو اشکار کرد: ممنون که زندگیمو نجات دادین. خیلی خیلی ممنون.حدافظ.
لباسای خیس و اب کشیده ام سنگینی میکردن کت نویر گفت: با افتخار میرسونمت. دوست دارم تا اخر راه به قیافت بخندم.
- نمیخواد.
- چرا میخواد...ببخشید ولی اخه خیلی خنده دار شدی!
صدای قهقهه ی کوتاهش که سعی در کنترلش رو داشت بلند شد. لیدی باگ گفت: اذیتش نکن... خب دیگه من باید برم.
- باشه به امید دیدار مای لیدی!
به قیافه ام نگاهی انداختم. شلوار جین و تیشرت ابی رنگم خیس خیس شده بودن و مو های سیاه و بلندم مثل هزارتو در هم پیچ خورده بود. خب انتظار دیگه ای داشت؟ با چشمای سیاهم پشت چشمی برای کت باریک کردم و راهم رو به سمت خونه کج کردم. من قرار بود این ادم اعصاب خورد کن رو زوج مورد علاقه ی لیدی باگ کنم؟ حد اقل دو قرن وقت میبره که متاسفانه من اینقدر وقت ندارم. ذهنم دوباره متوجه دزدی که نه قرض گرفتنی شد که امشب خوشبختانه یا متاسفانه در گیرش بودم.
وقتی که رسیدم خونه تمام وقتم رو صرف طرح برنامه چگونگی به اصطلاح قرض گرفتنم کردم. حد اقل 20 تا فرضیه بود که باید بررسی میشد و بعدش به یاد میارم که فقط چشمام رو بستم و به خواب رفتم.
*
*
*
به یاد میارم وقتی جشمامو باز کردم کف اتاقم ولو شده بودم. به ساعت نگاه کردم 11 و نیم شب. یا خدا...من 5 ساعت خوابیده بودم؟! یه راست بلند شدم رفتم سر یخچال. مادرم روی یخچال یه یادداشت گذاشته بود: رفتیم مهمونی خانوم کوپورسکی.
تازه تمام حرف های مامان در مورد مهمانی خانوم به اختصار کوپ رو به یاد اوردم. یک لیوان شیر سر کشیدم و بعد به اتاقم برگشتم تا موهای گره گوری ام رو مرتب کنم. شانه با هزار جور بدبختی راضی ش گره موهام رو باز کنه و منم تا ساعت حد اقل 2 نصفه شب وقت داشتم در مورد این تصمیمم فکر کنم.
هنوز دو دل بودم...ایا بکنم؟ ایا نکنم؟ ایا کار درستی بود؟ ایا نبود؟
این کار خیلی خطرناک بود. خطر دستگیری و مرگ...مطمئنم هیچکس منو درک نخواهد کرد. بالاخره توی لباسام دنبال یه چیزی گشتم که سرم کنم. یه جوراب سیاه رنگ کلفت و زمستونی پیدا کردم. توش سه تا سوراخ ایجاد کردم. یکی دهن و دو تا هم چشم. به به ! ماشا الله چقدر هم که غیر قابل شناسایی میشدم اصلا! بالاخره یه شلوار چسبون مشکی و سوییشرت مشکی پیدا کردم و با هم ست کردم. تمام کشو هایی رو که بیرون ریخته بودم برای وقت تلف کردن هم که شده مرتب کردم. دوباره دس دس کردم و بعد دنبال کیف برای قرار دادن اجسام دزدی گشتم. باید جا دار میبود و من فقط یه کیف جا دار داشتم که از شانسم فسفری بود :/ خدا رحم کنه! من با این حالم باید برم تیمارستان نه دزدی.
به ساعت نگاه سریعی انداختم. یک و نیم...اگر وقتی برای منصرف شدن مونده بود دیگه داشت تموم میشد. یه چیزی توی مغزن گیز گیز میکرد: انجامش بده! انجامش بده!
دفعه ی اخری که به گیز گیز مغزم گوش داده بودم یک دختر مو قرمز وحشی با جریانات بازو مانند اب منو در بر گرفته بود و کت نویر رو هم تمام بعد از ظهرش رو صرف خندیدن به من کرده بود اما حد اقل به نظرم حالا ارزشش رو داشت که یک بار هم که شده به این گیز گیز بدبخت اطمینان کنم.
خلاصه راه افتادم. وقتی نزدیک موزه رسیدم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد نگهبان در خواب ناز موزه بود. تک خنده ی موزیانه ای کردم و ریسک عبور از در اصلی رو نپذیرفتم. سقفی که اخرین هدف هاکماث با نهایت لطف برایم باز کرده بود جلوی چشمم خودنمایی میکرد. دیگه بالا رفتن از نردبون خیلی سخت نبود. نردبون همراه پیچاره ی بابام که معمولا باهاش لامپ تعمیر میکرد حالا مرد شده بود! ازش برای دزدی استفاده میشه.وقتی به ارتفاع سقف تا زمین نگاه کردم تنم لرزید. چیزی در گوشم گیز گیز کرد: بپر دیگه! بیخاصیت!
از کی تا حالا مغزم با این لحن گیز گیز میکرد؟ پس افکار مثبت اندیشانه اش کجا رفته بود. گیز گیز تکرار کرد: بپر!
بالاخره من فهمیدم صدا از درون مغزم نبود من واقعا اونو میشنیدم. صدا توی گوش راستم پخش میشد و من با نگاه کردن به سمت راست جیغ بنفشی کشیدم که در صدم ثانیه برای خفه کردن خودم اقدام کردم. مظمئنم نگهبان با بیدار شدن و دیدن من در حال سقف موزه نوردی خیلی خوشحال نمیشد. چیزی که من میدیدم یک گربه ی کوچولو و مشکی بود. گربه ای در هوا شناور ، عجیب و در عین حال با نمک. با استرس گفتم: تو دیگه چی هستی؟ یه...یه... سعی کردم کلمه رو به یاد بیرم. اون جمله ام رو کامل کرد: کوامی؟
- اره افرین...تو کوامی اون پیشیه ای؟
- اره بابا...اون یه اسگله... جدی میگم...
یاد اوردی کردم: واسه درد و دل وقت ندارم...چیکار داری؟
- هیچی...فقط بپر قول میدم چیزیت نشه
دو دل بودم. بعد از کمی مکث اون دوباره با تکرار حرفاش بهم اطمینان داد. منم که دیدم چاره ندارم پریدم. مثل پرنده ای در هوا شاور به ارومی رفتم داخل. بلافاصله کتیبه ها جمع کردم و شوت کردم توی کیفم. و با سرعت باد همون مسیر برگشت رو با استرش طی کردم.



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 مرداد 1396 07:45 ب.ظ