تبلیغات

پشتیبانی

♥M♥ باشگاه معجزه آسا ♥M♥ - جرعت و حقیقت (8)

جرعت و حقیقت (8)

یکشنبه 1 مرداد 1396 06:55 ب.ظ

نویسنده : Hasti
ارسال شده در: داستان جرعت و حقیقت ،
کفشدوزک غولاسایی که اسمش تیکی بود  محو شد. چرا همه ی کارای سخت رو به من میدین؟ خودمو شوت کردم روی تختم. اینه ی حقیقت چیه اخه؟ قلب فداکار کیلو چند؟ من چیکار باید بکنم؟ اخم هام رو در هم کشیدم و رفتم سمت لپ تاپم. سرچ کردم: هاک ماث
چیزایی چرتی واسم اورد. اینقدر چرت که حتی وقت خودمو صرف نکردم یک ثانیه بهش فکر کنم. هر چرت و پرتی که فکرش رو بکننین برام اورد از جمله انواع کرم شب تاپ انواع شاهین... دیگه صورتم داشت از بی حوصلگی منفجر میشد که به یه چیز مهم به زبان یونانی رسیدم. مطلب جالب نبود اما حد اقل یه چیز مهم داشت. با هزار جور بدبختی متوجه شدم ترجمه چی میگه و نهایتا در اومد: یکی از دارندگان میراکیولس...چرت و پرت... وقتی ستارگان در جهت جنوب به صف شوند موج افکار منفی ساطع شده و دنیا را در بر میگیرد. باسکالیتا و ماوری یاتا ( لیدی باگ و کت نویر به زبان یونانی ) باید با حقیقت رو به رو شوند. حقیقت انچه هستند. دوست داشتن نیمه ها کافی نیست. وقتی نیمه ها کنار هم قرار گرفتند حقیقت و عشق قلب ها و قدرت ها را ترکیب میکنند.
خب پس...من باید لیدی باگ و کت نویر رو عاشق همدیگه کنم؟ سفیر عشق بشم؟ اَه لعنتی. همیشه حالم از فیلم های رمانتیک به هم میخورده و میخوره. من یه بار به عمرم اینا رو دیدم اونوقت بیام بگم شما باید عاشق هم بشین؟ شاید اگر وخامت ماجرا رو براشون تعریف کنم خودشون با هم کنار بیان...البته این عشق نباید اجباری باشه. ای خدا حالا چه خاکی به سرم بریزم؟
بهترین فکری که به ذهنم رسید بررسی زندگی لیدی باگ ها و کت نویر های گذشته اس...و البته دنبال کردن وبلاگ آلیا...
تصمیم گرفتم فردا صبح بعد از مدرسه به موزه لوور پاریس برم تا ببینم کی به کیه چی به چیه.
تازه یاد تکالیفم افتادم. دفترم رو باز کردم و در حالی که مینوشتم توی ذهنم فرضیه پردازی میکردم. لیدی باگ یه دختر هم سن و سال من بود چون الیا کتاب تاریخش رو پیدا کرد پس عملا باید کسایی که شخصیت برعکس لیدی باگ دارن رو بررسی کنم و توی دبیرستان شناسایی کنم. چشمای ابی موهای سیاه بدن لاغر رفتار احتمالا خجالتی...احتمالا هم غمگین و ترسو... شاید... نمیدونم
*
*
*
صبح روز بعد وقتی چشمام رو باز کردم فهمیدم سر تکالیفم در حالی که غرق در افکارم بودم خوابم برده به ساعت نگاه کردم. خیلی هم دیر نشده بود. سریع خودمو جمع و جو کردم یه چیزی تنم کردم و به سمت مدرسه راهی شدم. وقتی وارد مدرسه شدم بدو بدو رفتم سر کلاس جغرافی نشستم. درست سر جای قدیمیم کنار ناتانیل. وقتی داشتم وارد میشدم گفتم: سلام ادرین! سلام نینو! امروز خوش تیپ شدی!
رفتم سمت الیا و با مهربونی گفتم: وبلاگت چطوره؟
- عالیه دختر ممنون.
- مارینت کجاست؟
- میدونی که...بازم دیر کرده.
چندی بعد مارینت عین کسی که پلنگ دنبالش کرده وارد کلاس شد و در حالی که نفس نفس میزد گفت:دیر کردم؟
الیا در حالی که میخندید گفت: واقعا حلال زادس!
خندیدم و تایید کردم. بعدی سلام کردم و با ناتانیل در مورد تکلیف جدید زنگ هنر بحث کردیم. ناتانیل با لحن متعجبی گفت: وقت نکردی موهاتو مرتب کنی؟ فرق سرت یه جوری شده.
سریعا اینه ای که توی کیفم بود رو در اوردم و نگاهی به خودم انداختم موهام رو مرتب کردم و تا اومدم اینه رو بذارم توی کیفم متووجه شئ قرمز رنگی شدم. زمزمه کردم: تیکی؟؟؟؟
جم نخوردم و اینه رو حتی کمی هم تکون ندادم دیدم که خیلی اروم از زیر میز خزید و راست رفت توی کیف مارینت...میخواستم جیغ بزنم! مارینت لیدی باگه؟ امکان نداره!



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 مرداد 1396 07:34 ب.ظ