تبلیغات

پشتیبانی

♥M♥ باشگاه معجزه آسا ♥M♥ - جرعت و حقیقت (5)

جرعت و حقیقت (5)

دوشنبه 8 خرداد 1396 11:22 ق.ظ

نویسنده : Hasti
ارسال شده در: داستان جرعت و حقیقت ،
روز بعد رفتم مدرسه تا از کِوین عذر خواهی کنم. واقعا نمیخواستم یه کاری کنم اکوماتایز بشه... راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم که چی بگم اما بلافاصله که رفتم سر کلاس آلیا پرید طرفم و در حالی که گوشیش دستش بود شروع کرد به سوال کردن : کت نویر توی اتاقت بود؟ چه مکالماتی صورت گرفت؟ نظرت در مورد لیدی باگ چیه؟
در حالی که خودم رو عقب میکشیدم گفتم: از کجا فهمیدی اونا اونجا بودن؟
مارینت لبخندی زد و گفت: هر جا قهرمانا باشن آلیا هم هست :)
آلیا با هیجان گفت: توضیح بده! بیشتر توضیح بده! اول کت نویر که حدود 28 دقیقه باهاش تنها بودی...
- میدونستی کت نویر شوخ طبعه؟ همیشه وقتی میگفتن کت نویر من یاد یه شخصیتی مثل بتمن میفتادم...اما توی یه چیز با بتمن مشترک بود...من شبم من فلانم من بهمانم....میدونی چی میگم؟ اعتماد به نفسش بالا بود اما کاملا ضایع بود که سعی میکنه اینجوری رفتار کنه. شخصیتش اینجوری نیست...
- از چه نظر ضایع بود؟
- راستش نمیدونم چجوری بگم... حدس میزنم تو حالت نرمال خجالتی تر باشه
آلیا در حالی که داشت اینا رو یادداشت میکرد گفت: پس ما نباید دنبال یه ادم شوخ طبع بگردیم اوکی گرفتم...
آلیا ادامه داد: مارینت کت نویر قبلا از تو هم محافظت خاص کرده با کریستال موافقی؟
مارینت گفت: خیلی با این موضوع که شخصیتشو عوض میکنه موافق نیستم... اما با بقیه اش و زبون چرب و چیلی موافقم...
ادرین یهو پرید وسط : پس شما دخترا فکر میکنین یه فرد زبون باز و رو مخه؟
من: میدونی چیه؟ بیشتر بانمکه...و البته هوش زبانی قوی ای داره مطمئنم میتونه شاعر و سخنور خوبی باشه...فقط نمیدونم چرا در مورد برخورد با لیدی باگ اینقدر ضایع برخورد میکنه...
ادرین: ضایع؟
مارینت ادامه داد: کاملا میفهمه لیدی باگ از جکاش خوشش نمیاد اما ادامه میده... نمیدونم شاید چون از این روش در مورد دخترای دیگه جواب گرفته...
من: نه...لیدی باگ از ترس وابسته شدن ازش فاصله میگیره...احتمالا عاشق یه نفر دیگه هم هست و نمیخواد توی ذهنش یه خیانت کار باشه... احتمالا به اون فرد خیلی علاقه داره...
مارینت: موافقم....کاملا موافقم...اما ام چیز...اما فکر نمیکنم از ترس وابسته شدن باشه...
آلیا: بحث تازه جالب شد!
ادرین: پس...لیدی باگ کت نویر رو دوست داره!
مارینت:
من: اره تقریبا...به عنوان یه عشق دوم کمرنگ...
ادرین: پس امید هست؟
من: ام...شاید
مارینت: فکر نکنم...
آلیا گفت: خب از کجا اینقدر درمورد شخصیتشون مطمئنی کریستال؟
- تابستونا بیکار بودم کتاب های روانشناسی میخوندم...
بعد موهامو از روی صورتم کنار زدم و گفتم: من باید برم...
مارینت: بیخیال دیگه...زنگ ناهار هم با ما باش فقط فکر کنم بحث بهتره عوض بشه...
ادرین: اتفاقا تازه داره جالب میشه
مارینت دستپاچه گفت: اره کاملا موافقم



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 8 خرداد 1396 11:22 ق.ظ