تبلیغات

پشتیبانی

♥M♥ باشگاه معجزه آسا ♥M♥ - جرعت و حقیقت (4)

جرعت و حقیقت (4)

جمعه 5 خرداد 1396 04:57 ب.ظ

نویسنده : Hasti
ارسال شده در: داستان جرعت و حقیقت ،


دو قسمت توی یه روز...چیه مشگلی داری؟

 کت نویر توی اتاق من...باورم نمیشد...با نگرانی گفتم: توی اتاق من چیکار داری؟
نگاهی کرد و گفت: همیشه وقتی تنهایی در خونه رو قفل میکنی؟ مجبور شدم از پنجره بیام :/
-ممنون میشم بگی چه خبره...
در حالی که با کاغذ هایی که روی میزم گذاشته بودم بازی میکرد گفت: یه نفر آکوماتایز شده اسمش مینییِره
که معنی بکنیم میشه کوچک کننده گفت که تو توی مدرسه جلوی همه کوچیکش کردی حالا اومده انتقام بگیره...
در حالی که صورتمو چنگ مینداختم گفتم: کِوین...یا حضرت فیل! ببین تو باید نجاتم بدی! خب؟
کت نویر گفت: نگران نباش عجیجم دقیقا واسه همین اینجام... لیدی باگ داره سعی میکنه اونو بکشونه اینجا تا من ترتیبش رو بدم حالا تو اون فاصله...عکس مکس نمیخوای؟
لبخندی زدم و گفتم: همچین بدم نمیاد... من تحسینت میکنم :)
با غرور گفت: کی نمیکنه؟
خندیدم. راستش جالب بود...نمیدونم چرا اما جالب بود...منظورم کت نویر نبود منظورم زبون درازش بود :/ یه همچین طول زبونی بی سابقه بوده :|
نگاهی بهش کردم و گفتم: خب نقشه شما ها دقیقا چیه؟ من هنوز زندگیم رو در خطر نابودی میبینم :|
چیزی نگذشت که صدا های وحشنتاکی از سر کوچه اومد صدا هایی مثل بر خورد دو تا ماشین به همدیگه...تنها یک عکس العمل بود که من میتونستم نشون بدم...قایم شدن زیر تخت :| خلاصه پیشی قصه ما هم که رفت بیرون دیگه همه چیز وحشتناک شد... یه دفعه یه نفر که لباس مشکی قرمز و یه ماست سیاه داشت از پنجره وارد شد و گفت: کجایی دختر خوب...میدونم اینجایی....
یه صدای دخترونه گفت: دستای کثیفتو بهش نمیزنی!
کت نویر: میدونی که اتاق یه جای شخصیه...
لیدی باگ یویوش رو پرتاپ کرد مثل شلاق به در و دیوار برخورد میکرد و اونو از تخت دور میکرد...اما یه دفعه یویو به سرش برخورد کرد و افتاد زمیت وقتی چشماشو باز کرد لبخندی زد و گفت: پیدات کردم...
ای کوفت :| حالا چه خاکی به سرم بریزم؟
لیدی باگ سخت سعی در نگه داشتن طناب یویو دور اون رو داشت اما یه دفعه اون داد زد: بسه دیگه! در حالی که با دستش طناب یویو رو فشار میداد یه دفعه یویو کوچولو شد...حتی کوچیک تر از یه مورچه... و بعد تخت رو لمس کرد و تخت کوچیک شد و قاعدتا من دیگه زیرش جا نمیشدم...در حالی که هی یه قدم عقب میرفتم و اون یه قدم به جلو برمیداشت سعی کردم باهاش حرف بزنم: ببین کِوین...من متاسفم هیچوقت نمیخواستم اونجوری باهات رفتار کنم اما خودت مجبورم کردی میفهمی؟
داد زد: کوین اینقدر کوچیک شده که دیگه وجود نداره! من مینیر هستم
دستاشو اورد جلو تا منو بگیره که لیدی باگ یه دفعه چوب کت نویر رو گرفت و جلوی من نگه داشت و گفت: متاسفانه نمیتونم بهت اجازه بدم بهش دست بزنی...در اون لحظه کت نویر با لگد زد پشتش و افتاد روش و سعی کرد دستکشش رو دربیاره... مثل اینکه آکوما توی اون بود اما اون دست کت نویر رو گرفت و در صدمی از ثانیه کت نویر فقط 7 سانتی متر شده بود...
لیدی باگ لگدی به مینیر زد کت نویر رو داد دست من و گفت: فرار کن! با هر سرعتی که میتونی...
خب چیکار میکردم بدو بدو به سمت خیابون راه افتادم
کت نویر: نمیتونی سریع تر بری...
در حالی که نفس نفس میزدم گفتم: قرار بود تو نجاتم بدی حالا ببین کی داره کی رو نجات میده
توی خیابون که رسیدم تا اومدم به خودم بجنبم یه نفر منو محکم گرفت و تحدید کرد: یا گوشواره هات رو بهم میدی یا هم این دختره هم پیشی ملوست رو با هم اندازه یه اتم میکنم که دیگه وجود نداشته باشن
لیدی باگ گفت: طلسم شانس ( لوکی چارم )
همون موقع بود که یه ایده عالی به ذهنم زد اما میترسیدم....خیلی هم میترسیدم...اما بازم سعی کردم اجراش کنم پس به چشمای مینیر اشاره کردم و خیلی اروم گفتم: بهم اعتماد کن...
لیدی باگ پرید روی سرش و چشم بند رو بست
خیلی اروم به کت نویر گفتم: گوش کن ببین چی میگم پیشی...باید یه کاری بکنی برو داخل دستکشش و دستش رو گاز بگیر بعد من قول میدم هم تو و هم دستکش رو با هم بگیرم... برو دیگه وقتو تلف نکن...لحظه ای بعد صدای جیغش هوا رفت منم دستکشش رو گرفتم دستم...
داد زد: بهم پسش بده دختره ی احمق!
لبخند کجی زدم و گفتم: بیا بگیرش...
در حالی که اون داشت سعی میکرد چشم بند رو باز کنه من دستکش رو به لیدی باگ پاس دادم و اون هم از وسط نصفش کرد و پروانه ی نحیف دردسر ساز را از بند شیطان رهایید... چشمبند رو به هوا پرتاپ کرد و گفت: لیدی باگ معجزه اسا! و همه چیز درست شد...کت نویر هم به حالت عادی برگشت...
کت نویر: کارت عالی بود مای لیدی...
لیدی باگ دستش رو روی شونه ی من گذاشت و گفت: ممنون که کمکم کردی...
جواب دادم:ممنون که بهم اعتماد کردی...
بعد لیدی باگ با عارنجش به کت نویر زد و گفت: ازش تشکر نمیکنی؟ تو قرار بود زندگیشو نجات بدی اما اون تورو از مهلکه نجات داد
کت نویر: یادم نمیاد
لیدی باگ: ضایعات مایع خریداریم



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 خرداد 1396 06:12 ب.ظ