تبلیغات

پشتیبانی

♥M♥ باشگاه معجزه آسا ♥M♥ - جرعت و حقیقت (14)

جرعت و حقیقت (14)

دوشنبه 27 شهریور 1396 03:37 ب.ظ

نویسنده : Hasti Zand
وقتی صدای ساعت منو بیدار کرد توی اتاقم روی تختم بودم. پدر و مادرم منو صدا میزدن و من گیج تر از اونی بودم که حواسم باشه نباید فاجعه ای که توی اتاقم در حال رخ دادنه رو ببینن. با بی حواسی بلند شدم و صدای جیر جیر در که داشت اروم اروم باز میشد منو به خودم اورد و من به سمت در شیرجه زدم تا ببندمش. وقتی در با صدایی نه چندان خوشایند کوبیده شد صدای مهربون مادرم به گوش رسید که با نگرانی میپرسید: کریستال عزیزم، حالت خوبه؟
دروغ گفتم: از این بهتر نمیشم!
مادرم دوباره پرسید: صدات خیلی گرفتس...خوابت میاد؟
از روی بی حواسی حقیقت رو گفتم: حاظرم ادم بکشم اما از رخت خوابم بیرون نیام!
- میشه بیام داخل؟
- نه!
- چرا؟
- چون دارم...ام... لباس عوض میکنم!
صدای خنده های نخدی مادرم رو شنیدم . اون با لبخندی که حدس میزدم اینقدر پهن باشه که تقریبا تنها چیزی باشه که روی صورتش دیده میشه گفت: باشه عزیزم... دیر نکن و سعی کن در حال لباس عوض کردن خوابت نبره.
فقط برای رفع زحمت جواب دادم: مرسی مامان!
بدو بدو مثل باد چیزایی که کف اتاقم ریخته بود رو جمع کردم و زیر فرش گذاشتم. فرشم بر امده شده بود اما الان اصلا نمی خواستم به این فکر کنم. چند تا کتاب و دفتر که اون روز باهاشون کلاس نداشتم رو روی زمین پرت کردم و در حالی که به ماست مالی خودم افتخار میکردم به سمت اینه رفتم و قیافه ام رو برانداز کردم. موهای مسی رنگم که مدل مصری کوتاه شده بود رو شونه کردم و به شلوار مشکی و لباس تیره ام نگاه کردم. لباسم خوب بود. شلوارم رو با شلوار جین عوض کردم و سعی کردم به حلقه های بنفشی که زیر چشمای قهوه ای رنگم بود بی توجهی کنم. از سر کم خوابی زیر چشمام گود افتاده بود. حیلی شل و ول در حالی که وزنم رو روی پله ها انداخته بودم به طبقه پایین رفتم. پدرم گفت: خدایا چشماشو! چه بلایی سرت اومده؟
غر غر کردم: با این حملات پی در پی اکوما ها ارامش کیلو چند؟
پدرم در حالی که سرش رو تکون میداد تایید کرد: اره عجب دنیای بدی شده! دیروز یه نفر تمام کتیبه های موزه رو کِش رفته... باورتون میشه؟ طرف به زمرد ها و کوزه های قیمتی دست نزده فقط کتیبه ها رو میخواسته.
لب پایینم رو گاز گرفتم و در حالی که یه کیلو اب پرتغال توی حلقم خالی میکردم تا چهره ی گرفته و مضطربم کمتر به چشم بیاد سکوت کردم. مادرم گفت: عزیزم میدونیم که به خاطر این حملات اخیر خیلی تحت فشار بودی ولی اگه بدونی خبری که اخیرا بهمون رسید چقدر هیجان زدمون کرد!
- چه خبری؟
مادرم با شوق گفت: از این به بعد محافظ شخصی داری!
غرغر کردم: گاوم زایید.
- اونم کت نویر!
- دو قلو هم زایید!
پدرم به ابرو های در هم رفتم دست کشید تا از همدیگه بازشون کنه اما من با سماجت تمام همچنان اخم میکردم. بابا گفت: بیخیال عسلکم! تو که ناراحت نمیشی؟ همه ی دخترای هم سن تو کشته مرده اون پسرن.
به غر غر ادامه دادم: من نیستم! اون یه احمق به تمام معناست که به دلایلی تصمیم داره از من محافظت کنه چون به خاطر شانس گند و دلایل ناشناسی مورد توجه هاکماث و اکوما های احمقش قرار گرفتم به علاوه...
پدرم با قرار دادن انگشتاش روی لبم مانع ادامه دادن حرفم شد و من خوشحال بودم چون اگر همینجوری ادامه میدادم اعتراف میکردم که من از موزه دزدی کردم. بابا با لحنی مهربون و مسئول گفت: عزیزم ما درکت میکنیم... واسه ما هم راحت نیست اما میدونی چی بیشتر از اون ازارمون میده؟ اینکه تو کاملا بی دفاع باشی... بهمون لطف کن و گوش بده...باشه؟
زیر لب غرغر کردم و اخم کردم و لیوان اب پرتغالم رو روی میز کوبیدم اما نهایت چیزی که عایدم شد این بود که فهمیدم توانایی مخالفت ندارم. با آه گفتم: خیلی خب... فقط باید بهش بگید در حظور من باید خفه بشه! از جک خبری نیست!
مادرم ناله کرد: عزیزم میدونی که ممکن نیست... اون داره به ما لطف میکنه!
با کج خلقی تمام و نهایتا موفق نشدن برای نادیده گرفتن گود افتادگی زیر چشمام رفتم مدرسه. توی راه اعصابم خیلی به هم ریخته و داغون بود و حوصله هیچ بنی بشری رو نداشتم. این امید رو داشتم که با معلم نجومم حرف بزنم و اون بهم بگه توازن سیاره ای سال اینده اتفاق میوفته تا من برم خونه و یک هفته تمام بخوابم اما با این حال احتمال این مورد خیلی کم بود. به علاوه من هنوز هم یه جفت عاشق رو داشتم که باید یه کاری میکردم عاشق هم بشن و این به معنای واقعی کلمه رو مخ بود
____________________________________________________________
ببخشید کوتاه بود خیلی حوصله نداشتم. قسمت بعدی طولانی تر خواهد بود :)))



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: - -