تبلیغات

پشتیبانی

♥M♥ باشگاه معجزه آسا ♥M♥

... پست همیشه پایدار ...

پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 01:32 ب.ظ

نویسنده : Hasti Zand


  سلام سلام! خیلی خیلی خوش اومدین

من این وبلاگ رو برای طرفدار های لیدی باگ تاسیس کردم

  اونم نه هر طرفداری... برای میراکولر ها

اینجا همه چیز آزاده بجز سه چیز
پ  1. کپی بدون ذکر منبع
   2. فحش و تحمت 
3. لوس بازی بیش از حد

اخرین و مهمترین قانون اینه که: شاد باشید



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 15 اردیبهشت 1396 05:27 ب.ظ

نویسنده جدید ...

یکشنبه 23 مهر 1396 05:54 ب.ظ

نویسنده : مایسا مارینت
سلام دوستان عزیز....من مایسا نویسنده جدید هستم .
امیدوارم از پست هایی که میذارم راضی باشید .
خیلی هم پرتوقع نشید چون زیاد نمیتونم فعال باشم .
فدایی دارین تا پست بعدی بای بای 
لطفا استقبال هم کنید اکوما تایز نشم ....




دیدگاهها : استقبال شما میراکولر های عزیز
آخرین ویرایش: یکشنبه 23 مهر 1396 05:56 ب.ظ

یکم کرم ریزی D:

یکشنبه 9 مهر 1396 04:48 ب.ظ

نویسنده : Hasti Zand
خب دوستان بنده به شدت بیکار بودم گفتم یه هنری از خودم در کنم بدم شما ها ببینین لذت ببرین D: حوصله فتوشاپ حرفه ای نداشتم. یه فتوشاپ دست و پا شکسته ای انجام دادم فقط کیف کنم D:


خیلی بهش میاد مگه نه؟ D:

دوستان وولپینا توبه کرده :/ بیاین حلالش کنیم


به نظر من ادرین میتونست داف خیلی خوبی بشه 0-0
کی موافقه؟ 0-0

دوستان کلویی خیلی این عکسو دوست داره گفته چاپ کنن بزنن در اتاقش D:
سفارش هم میگیرما! میتونین سفارش بگیرین



برای رعایت عدالت یه دونه هم از کلویی درست کردم دادم به مارینت



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 9 مهر 1396 05:33 ب.ظ

اموزش کشیدن لیدی باگ

شنبه 1 مهر 1396 05:07 ب.ظ

نویسنده : Hasti Zand


اگه تونستی بکشی من اسممو عوض میکنم میذارم کاهو :|



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 1 مهر 1396 05:13 ب.ظ

بخش هایی از فصل دوم معجزه اسا

شنبه 1 مهر 1396 04:59 ب.ظ

نویسنده : Hasti Zand





دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 1 مهر 1396 05:00 ب.ظ

جرعت و حقیقت (14)

دوشنبه 27 شهریور 1396 04:37 ب.ظ

نویسنده : Hasti Zand

ادامه مطلب

دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پست پیشنهادی (پیشنهاد شده توسط پرنیان) :ماجرای هاگماث قسمت سوم ( بازنویسی شده )

شنبه 25 شهریور 1396 06:40 ب.ظ

نویسنده : Hasti Zand

http://s9.picofile.com/file/8306486984/58357C9D_1F68

اینم قسمت بعدی مجرای هاگماث
ماجرای هاگماث قسمت سوم
این قسمت : شایستگی برابر
‎توی یکی از خیابونای نزدیک مدرسه یک پسر بچه ی معمولی داشت سوت میزد و راه میرفت
‎یکهو یکی داد زد : انگس صدای سوتت رو خفه کن
‎انگس یواش باخودش گفت : مگه این صوت چشه کلی روش کار کردم ، گابریل تو فقط به من ضد حال میزنی ، موسیو ضدحال
‎بعدش خیلی بلند بلند شروع کرد به سوت زدن
‎گابریل هم گوشاشو گرفته بود داشت داد میزد : اه تمومش کن بسه دیگه اینقدر سوت نزن
‎ولی انگس همچنان داشت سوت میزد
‎گابریل دوباره داد زد : انگس دارم باتو حرف میزنم با گنجشکا نیستم میگم سوت نزن العان مردم میان فوحشمون میدن
‎انگس صدای سوتشو قطع کرد و گفت : گابریل مجبور نیستی به همه ضدحال بزنی و اینقدر اضیت بشی یعنی ضدحال نزن اضیت نشو این راست کار تو با منه
‎یکهو یک صدای آخ جفت او نارو از توی خیال پروند
‎همون موقع گابریل رفت تا اون مرد

‎بعدش به هم یک چشم غره رفتن
‎اون مرد هم گفت : ببینم شما دوتا برادرید
‎انگس و گابریل دوباره یک صدا جواب دادن : نه اون برادر من نیست اون فقط یک دوست خوبه
‎و بازم به هم چشم غره رفتن
‎یکهو صدای زنگ مدرسه بلند شد

گابریل وآنگس یک نگاهی به ساعت کردن و قیافه هاشون گرد شد و دو باره یک صدا گفتن : وای نه مدرسمون
‎و با هم خم و راست شدن و گفنن : ما دیگه باید بریم خدا حافظ
‎و همین طور که میدویدن تا برسن به مدرسه هی باهم دعوا میکردن و به هم چشم غره میرفتن
‎بعدش اون مرد یکم خندید و یک جعبه گرفت دستش و گفت : جفتشون شاستگیشو دارن یکی باید با بانو زندگی کنه و دیگری باید توی لحظات سخت زندگی همراهیش کنه
‎کی میدنه شاید مثله قدیما مشکل بزرگ یکی شدن دمانک ها پیش بیاد ولی همون یکی کننده میتونه نابودشون کنه به امتهانش می ارضه
‎بعدش راحت انگار نه انگار مشکلی داشت همین تور رفت
‎فو میدونست دارنده ی میراکلس پروانه میتونه تمام دمانک ها رو یکی کنه و شخصیتی شیطانی رو به وجود ولی با این حال اون به فردی به نظرش شایسته بود اعتماد کرد ولی اون جوری نشد که میخواست



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 31 شهریور 1396 09:45 ق.ظ

کمیک هندزفری

جمعه 24 شهریور 1396 11:56 ق.ظ

نویسنده : Hasti Zand
ارسال شده در: مارینت/لیدی باگ ، ادرین/ کت نویر ، کمیک ،




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 24 شهریور 1396 11:57 ق.ظ

دو تا ادیت از کوآمی

یکشنبه 19 شهریور 1396 10:18 ق.ظ

نویسنده : ♡Angel♡
سلام دوستان دو تا اذیت از کوآمی های شخصیت های خیالی داستانم آوردم 
نظرتون رو بدونم 
لئو کوآمی دنیل

کریستال کوآمی گوئن 
حالا خوش حال می شم نظرتون رو بدونم 



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 19 شهریور 1396 03:22 ب.ظ

پست پیشنهادی (پیشنهاد شده توسط پرنیان) :ماجرای هاگماث قسمت دوم

شنبه 18 شهریور 1396 12:04 ب.ظ

نویسنده : Hasti Zand

با این حرف زیارا یادش اومد مدرسش دیر شده ‎و رفت تا کیفشو جمع کنه که مامانش صداش زد و گفت : زیارا کیفت
‎زیارا که برگشت دید مامانش واسش کیفشو صبحانشو آماده کرده
‎کیفشو از دست ماما نش گرفت و گفت : ممنونم مامان
‎مامانشم گفت : خواهش میکنم البته به خواطره این که روز اول مدرسه دیر نرسی این کارو برات کردم ، در هر صورت قابلتو نداشت عزیزم
‎و زیارا رفت تا به مدرسش برسه
‎تو ی راه که بود دید که یک مرد میانسال از عرض خیابون رد بشه ولی ماشینا نمیزارن ، همه هم کله هاشون یا تو مبایل بود یا تو تبلت
‎زیارا هم که بد جوری مدرسش دیر شده بود
‎و این وست دو دل مونده بود
‎مدرسه و دوست پیدا کردن یا کمک به یک آدم تقریباً پیر و یک کار درست کردن
‎خوب که فکر کرد دید باید به اون پیره مرده کمک کنه چون بعداً هم میتونست دوست پیدا کنه ولی این لحظه هرگز برنمیگشت
‎پس پرید وست خیابون و رفت اون ور خیابون ، دست اون مرد رو گرفت و با تمم سرعتی که میتونست توی اون شرایت داشته باشه کشوندتش این ور خیابون
‎دقیقاً لب پیاده رو اون مرد ترمز کرد و زیارا خورد زمین و نسف پنکیک هاش ریخت
‎بعدش یک نفر اومد و نزدیک بود پنکیک هایی که باقی مونده بود رو له کنه ولی زیارا نزاشت وتوی یک لحظه پنکیکارو برداشت
‎وقتی بلند شد اون پیرمرد گفت : خیلی ممنونم خانوم
‎زیارا هم با مهربونی جواب داد : خواهش میکنم ، وضیفم بود

‎زیارا به اون مرد پنکیک طارف کرد اونم یک پنکیک برداشت و یکم خورد و گفت : وای اینا عالین ، ظاهر کوچولوشون باعث میشه آدم از خوردنشون لذت ببره . واقاً ممنونم خانم
‎زیارا هم گفت : خواهش میکنم
‎بعدش یک نگاهی به ساعت کرد و قیافش گرد شد و گفت : وای نه بدبخت شدم العان کلاس شروع میشه
‎بعدش یکظره خم و راست شد و گفت : من دیگه العان باید برم ، خداحافظ
‎و چهارنعل به طرف مدرسه طاخت
‎بعدش پیرمرده یک جعبه ی عجیب و غریب رو گرفت دستش و گفت : خیلی ممنونم بانوی برگزیده
‎و به راه خودش ادامه داد



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 شهریور 1396 12:05 ب.ظ

لیدی باگ

جمعه 17 شهریور 1396 12:47 ب.ظ

نویسنده : Marinette



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 شهریور 1396 12:06 ب.ظ

مرینت ناناز

جمعه 17 شهریور 1396 11:54 ق.ظ

نویسنده : Marinette



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 شهریور 1396 12:06 ب.ظ

ادیتم

جمعه 17 شهریور 1396 11:10 ق.ظ

نویسنده : Marinette
یه ادیت از کوامی
نظر


دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 17 شهریور 1396 11:54 ق.ظ

عکس از کت نویر و لیدی باگ شیطانی

پنجشنبه 16 شهریور 1396 11:17 ب.ظ

نویسنده : ♡Angel♡
احتمالا شنیدید که تو فصل دوم هردو شیطانی می شن
خب فن آرت های زیادی ازش اومده و من براتون یکی رو آورد 




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 شهریور 1396 11:18 ب.ظ

تبلیغ کانالم در تلگرام

پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:31 ب.ظ

نویسنده : Marinette
سلام به همه بازدید ککنده ها من یه کانال تلگرامی دارم حدود 185 ممبر داره لطفا اگه تلگرام دارین میراکولرین دریغ نکنین و به کانالم بیاین


لطفا اگه تلگرام دارین جوین شین ممنونممن مدیرشم
لینک کانال:@miraculous0


دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 شهریور 1396 12:06 ب.ظ

پست پیشنهادی (پیشنهاد شده توسط پرنیان) :ماجرای هاگماث قسمت اول

دوشنبه 13 شهریور 1396 01:04 ب.ظ

نویسنده : Hasti Zand

این ماجرا ماجرا ی خیلی قشنگیه ولی خیلی درد ناکه .
این ماجرا به ما نشون میده که طمع و خود خواهی یک نفر چه بلایی سر بقیه و خودش میاره همچنین نشون میده این خود خواهی چه بلایی سر پیهن و باتل فلای اورد
این ماجرا از ازمانی شروع شد که ترتل ( استاد فو ) تصمیم گرفت میراکلسارو بین مردم بخش کنه یعنی روز اول مدرسه ها

توی یک خونه ی معمولی و ساده یک دختر در اوج سکوت سرشو از زیر پتو بیرون میاره در حین لحظه سکوت شکسته میشه
- زیارا عزیزم پاشو مدرست دیر میشه
زیارا همین طور با قیافه خواب آلود پا میشه و آروم میگه : ساعت هشت صبح اونم توی روز اول مدرسه هم باید ضد حال بخوریم . داشتم خواب میدیدم که دارم با یک موجود کوچولوی آبی که خیلی هم شبیه طاووس بود حرف میزدم.
و شروع کرد به مالیدن چشماش .
بعد از چند ثانیه مامانش دوباره زیارا دو بار صدا زد: عزیزم زیارا زیارا
همون موق یک صدای بلند گفت:وایسا ببینم روز اول مدرسه وای بدبخت شدم!!!! الان مامان!
و زیارا با کله از پله ها او مد پایین و نشست سرمیز و یک نون تست برداشت و مربا مالید روش
مامانشم به اون گفت:چی شده عزیزم خیلی عجله داری
زیارا: اخه مامان نمی فهمید داره مدرسم دیر میشه
مامانشم با آرامش جواب داد: آروم باش عزیزم دو دقیقه دیر تر برسی هیچ اتفاقی نمیوفته
یکهو برق از سر مامان زیارا پرید و گفت: وای زیارا بگیرش الان کل خونه مربایی میشه
زیارا به نونش نگاه کرد دید از بس سرگرم حرف زدن با مامانش شده بود که نفهمید چقدر مربا روی نون ریخته العان هم نزدیکه نونه سوراخ بشه
زیاره اومد ته نون رو بگیزه که یک هو بووووووووم!!!!!
ته نون یک سوراخ گنده شد و کل فرش رو به مربا کشید
بعدشم مامانش یک دسمال برداشت وگفت: اصلاً ایرادی نداره پاک میشه . راستی امروز بیستمه باید به کمک بابات کل فرشارو بشوریم اینم روشون میشوریم
زیاراهم زد تو پیشونیش و گفت: من فقط یک آدم دست و پاچلفتی و احمقم عمراً کسی باهام دوست بشه مثل سالای قبلی
بعدش مادرش با یک لحن دلداری دهنده گفت :این رو نگو تو خیلی دختر خوبی هستی. زیارا مگه مدرست دیر نشده بود ؟

دوستان من اینو از پرنیان جون گرفتم اگر دوست داشتین بگین ازش قسمت دوم رو هم بگیرم



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 13 شهریور 1396 01:14 ب.ظ



تعدادکل صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7